مبين كوچك و معصوم من

نومید مشو،
که تو را نیز عاشورایی است
و کربلایی که تشنه حضور توست و انتظار می کشد
تا تو چشمانت را باز كني و زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی
و از خود و دلبستگی هایت هجرت کنی

و به كاروان عشاق ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان،
خود را به قافلهء سال شصت و یکم هجری برسانی و
در رکاب امام عشق درس دلدادگي آموزي ...
ماجرا از اين قرار بود كه:
رفت از روي مبل يه دونه كوسن برداشت چون كوسن نسبتا سنگين بود با زحمت كشون كشون بردش كنار ديوار و خودش تكيه زد به پشتي و نشست و پاهاي كوچولوشو دراز كرد
و كوسن رو گذاشت رو پاهاش و شروع كرد به لالايي خوندن در حالي كه كل بدنش و پاهاشو تكون ميداد
و همه رو ذوق مرگ كرد اينقدر اين صحنه زيبا بود
كه دلم نيومد برم تو اتاق و دوربين رو بردارم و ازش فيلم بگيرم
الهي فدات بشم عروسك قشنگم الان دلم برات يه مورچه شده








