تبليغاتX
خاطرات يك مرد كوچك
مبين نام خداست و هديه اي از طرف خدا

مبين كوچك و معصوم من

 

نومید مشو،

 که تو را نیز عاشورایی است

 و کربلایی که تشنه حضور توست و انتظار می کشد

 تا تو  چشمانت را باز كني و زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی

 و از خود و دلبستگی هایت هجرت کنی

و  به كاروان عشاق  ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان،

خود را به قافلهء سال شصت و یکم هجری برسانی و

 در رکاب امام عشق درس دلدادگي آموزي ...

 

  

نوشته شده توسط مامان سوليا در ساعت 11:11 AM | لینک  | 

ديروز مبين عزيزم يه شيرين كاري با حال انجام داد

ماجرا از اين قرار بود كه:

  رفت از روي مبل يه دونه كوسن برداشت چون كوسن نسبتا سنگين بود با زحمت كشون كشون بردش كنار ديوار و خودش تكيه زد به پشتي و نشست و پاهاي كوچولوشو دراز كرد

 و كوسن رو گذاشت رو پاهاش و شروع كرد به لالايي خوندن در حالي كه كل بدنش و پاهاشو تكون ميداد

 و همه رو ذوق مرگ كرد اينقدر اين صحنه زيبا بود

 كه دلم نيومد برم تو اتاق و دوربين رو بردارم و ازش فيلم بگيرم

 الهي فدات بشم عروسك قشنگم الان دلم برات يه مورچه شده



  

نوشته شده توسط مامان سوليا در ساعت 9:29 AM | لینک  |