تبليغاتX
خاطرات يك مرد كوچك
مبين نام خداست و هديه اي از طرف خدا

سلام عزيزم

فردا عيد نيمه شعبان هست

برا من هميشه اين عيد خوش يمن بوده و هست و خواهد بود

مبين عزيزم

وقتي بزرگ شدي  خاطرات خوش اين روز مقدس رو برات تعريف ميكنم

پارسال مثل چنين روزي

و سال قبلش و سال قبلترش

و

.

.

.

تا اولين سالي كه شيرينترين خاطره بود

 و قرار زيارت گذاشته شد اون هم هر سال موقع نماز ظهر

مبينك نازم

پارسال با باباجي رفتيم شاهچراغ

در حالي كه منتظر بوديم

و انتظار چقدر سخت و زيباست

و امسال قراره با هم سه نفري عشقولانه بريم سر قرار

و دعا كنيم

برا همه فاميل

برا همه دوستان

برا همه مردم

برا ظهور آقا امام زمان

برا خوشبختي همه

و خدا رو شكر كنيم بابت تمام داشتن ها

و خدا رو بخونيم با تمام وجود  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 11:10 AM  توسط مامان سوليا  | 

شايد اولين چيزي كه جوجه ياد گرفت يا علي گفتن بود وقتي هنوز نميتونست بلند بشه

 

وقتي صداي اذان ميشنوه عجيب ساكت ميشه و آروم ميشينه اذان گوش ميكنه

 

 مبين كوچكم از 8 ماهگي بوسيدن رو ياد گرفت اون هم تحت تعاليم استاد محمد حسين زاده

زن دايي جون هم ميگه از بس شما خونواده موچ موچي هستين مبين از خودتون ياد گرفته

من همين جا اين شايعه رو تكذيب ميكنم

 

تو 10 ماهگي باي باي كردن رو ياد گرفت البته تلفظ هم ميكنه(دا سز)

اما نميدونه كه نبايد همه جا اونو به كار ببره

مثلا صبح ها كه ميره مهد تا به پرسنل مهد كودك ميرسه باي باي ميكنه

همه ميگن خاله بايد سلام كني نه باي باي (البته فكر كنم عمدا اين كارو ميكنه)

 

دس دسي كردن و رقصيدن

تا يه اهنگ ميشنوه شروع ميكنه به رقصيدن

 

وقتي ميخواد گاز بگيره حتما قبلش لبخند ميزنه

 

صداي در زدن باباجي رو ميشناسه و نميدونه چطور خودشو به در برسونه

 

عاشق موبايله تا گوشي ميبينه به سرعت ميبره كنار گوشش و شروع ميكنه به حرف زدن البته با لهجه خاص خودش نديدم از اسباب بازي خاصي خوشش بياد

همش دوس داره بره سراغ قفل و كليد و موتور  و اطو و تلوزيون و كامپيوتر و   اسباب و وسايل برقي باباجي

از بس تلوزيون رو خاموش روشن كرده رو تمام دكمه هاش چسب زديم

 

وقتي دارم جارو ميزنم ميرسه جارو برقي رو خاموش ميكنه

 

گاهي هم با سبد سيب زميني و پياز ور ميره و تمامش رو پهن ميكنه وسط آشپزخونه

از ميز و گل ميز و ... هم كه بالا ميره و تا چشم بهم زدي ميبيني خونت شده بم

فكر ميكني يه زلزله 8 ريشتري اومده

 

اگه در حياط باز باشه ديگه بايد  بريم پليس 110 برامون پيداش كنه

 

خودكار كه به دستش ميرسه يا خودش رو خط خطي ميكنه يا منو

 

اگه چممون رو دور ببينه و دستمال كاغذي  دستش بيفته تمام دستمال كاغذي ها رو قتل عام ميكنه

 

اگه بتونه درب كابينت ها رو باز كنه ديگه نميدونم چه اتفاقي خواهد افتاد

 

جديدا هم ياد گرفته فندك گاز رو بزنه

 

وقتي هم چند تا پله ميبينه شورش ميكنه ديگه قابل كنترل نيست بايد از پله بالا بره  

اگه ببرمش حمام ديگه دوست نداره بياد بيرون عاشق آبه

 

(وقتي هم چند روزه بود اگه آروم نميگرفت ميبايست براش شير آب باز ميكرديم تا آروم بشه)

 

گاهي هنگام خواب بايد آواز بخونه

اگر خيلي خوابش بياد سرش رو رو بالش ميزاره و خودشو تكون ميده

وقتي از خواب بيدار ميشه و ميبينه باباجي كنارش خوابه حتما بايد بيدارش كنه

و اگه ببينه كسي كنارش نيست مياد سرك ميكشه و ميخواد بگه دالي كه گاهي از رو تخت ميفته

البته  از تخت بالا رفتن و پايين اومدن رو باباجي بهش ياد داده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 10:1 AM  توسط مامان سوليا  | 

عزیزکم

بالاخره بزرگ شدی و راهی مهدکودک شدی

از روز شنبه رفتی مهد و دنیای وابستگی را رها کردی

نازنینم

 تمام اتفاقات این چند روز اخیر بسیار ناگوار و سخت بود

اما باعث شد من تصمیم نهایی رو بگیرم و تو مهربونم رو بزارم مهد

مبین عزیزم باور کن خیلی برام سخت بود که به این زودی تو رو روانه مهد کنم

اما خودت خوب میدونی دیگه چاره ای نداشتم

چقدر گریه کردم که تو رو تو اون وضعیت میدیدم

چقدر غصه خوردم که گریه هات رو میدیدم

شب شنبه از ناراحتی خوابم نبرد و بیصدا از نیمه های شب تا صبح اشک ریختم

نمیخواستم تو و باباجی رو ناراحت کنم

میدونم باباجی هم خیلی ناراحت بود ولی باز منو دلداری میداد

چقدر تو راه برات قران خوندم و تو رو به خدا سپردم

چقدر برات حرف زدم و شرایط رو برات توضیح دادم

چقدر تو چشمات که از شدت گریه ورم کرده بود نگاه کردم  و خودم رو لعنت کردم

که بابا تو که کسی رو نداشتی که بچه ات رو نگه داره چرا بچه دار شدی؟

و چقدر بهم سخت گذشت این چند روز

اما هر وقت خیلی ناراحت بودم با خودم تکرار میکردم که

بالاخره این روزهای سخت هم میگذره

و خدا رو شکر که باباجی و مبین خوشکلم سالمن

الان هم نه اینکه ناراحت نباشم

فقط از این که  کمی آروم تر شدی خوشحالم

عزیز دلم منو ببخش

به حرمت اون قلب پاکت منو ببخش

مبین کوچکم خودت میدونی که من چاره دیگه ای نداشتم

دلم میخواد داد بزنم باصدای بلند و بگم خدایا منو ببخش

 وجدان درد گرفتم  همش با خودم میگم من دارم در حق عزیز دلم کوتاهی میکنم

مهربون کوچکم

قلب مامانت خیلی کوچیکه و خیلی زود هم میشکنه

پس خواهش میکنم منو ببخش

دوستتون دارم قد تموم آسمون  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 11:24 AM  توسط مامان سوليا  | 

He didn't tell me how to live; he lived,

and let me watch him do it.

   

پدر هیچوقت به من نگفت چه جوری زندگی کنم..بلکه زندگی

 کرد و اجازه داد که با نظاره کردن او . زندگی کردن

 را از او بیاموزم.

  





+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 9:51 AM  توسط مامان سوليا  | 

هندوانه عشق بعضي موش مولك ها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 11:22 AM  توسط مامان سوليا  | 

سلام پسركم

يواش يواش داري بزرگ ميشي

هرچه بزرگتر ميشي

خوشمزه تر و عزيزتر

 

مهربونم

وقتي كه ميخوابي مثل فرشته ها هستي و

هنگام بيداري

مانند آب

زلال و روان

شاد و دل انگيز

 

بودن كنار تو برام خيلي لذت بخشه

وقتي  تو چشمات نگاه ميكنم

به زيبايي زندگي پي ميبرم

 

وقتي كه هيجان زده منو ميبوسي

انگار تمام دنيا رو دو دستي بهم دادن

 

وقتي صداي در زدن باباجي رو ميشنوي

از شدت خوشحالي چنان جيغي ميزني كه من

يقين دارم  داري  عشقت رو بهش  تقديم ميكني

 

بارها و بارها

ميشينم و ذل ميزنم تو نگاهت

و چشماتو ميخونم

 همش حديث عشق و مهربوني هست

 

آرامش عجيبي داري مهربونم

وجودت سرشار از شادي و آرامش هست

 

تازگيها ياد گرفتي بايستي

وقتي  رو پاهاي كوچولوت مياستي

مردانگي رو تو وجود نازنينت حس ميكنم

 

وقتي ميخندي

انگار تمام هستي داره لبخند ميزنه

ميتونم سبد سبد ستاره زيبا  از لبخند ت بچينم

 

وقتي گريه ميكني

چنان قيافه معصومانه اي به خودت ميگيري كه

دلم آتيش ميگيره

 

وقتي شيطوني ميكني

سرشار ميشم از غرورم  

 

مبين عزيزم  من تو رو كنار باباجي ميخوام

دوستتون دارم قند يه دنيا

هميشه با من بمونيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 9:18 AM  توسط مامان سوليا  | 

مهربونم

عزيز دلم

ميخوام يه حرفهايي با هم بزنيم

و يه قولهايي به هم بديم

مبين كوچك نازم

 دوست دارم  تو زندگي هميشه پاك باشي

پاك و معصوم

 دلم نميخواد هيچوقت از اين دنيايي كه الان توش هستي بيرون بياي

تو هنوز هم بوي خدا ميدي

عزيزم دوست دارم هميشه راستگو و راستكردار باشي

نذار دروغ و ريا تو گفتار و اعمالت رسوخ كنه

مهربونم

سعي كن خودت رو بشناسي و خداي خودت رو

اونوقت راهت رو پيدا خواهي كرد

كوچولوي من

غيبت كردن رو هرگز ياد نگير

چون گناهي بزرگه

عزيزكم

دوست دارم انسانيت رو بياموزي و به كار بندي

دلم ميخواد عاشق باشي

به معناي كامل

عاشق خوبي

عاشق خدا

عاشق تمام انسانها

 

..به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

 

 (من خودم سعي ميكنم دروغ نگم و غيبت نكنم برام دعا كن بتونم رعايت كنم)

كاش هركسي اين متنو بخونه هم...............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 10:23 AM  توسط مامان سوليا  | 

درست 9 ماه از اون روز زيبا ميگذره

نه ماه قبل صبح زود بيدار شدم

برا باباجي صبحونه درست كردم

وقتي باباجي رفت سر كار كمي خونه رو مرتب كردم

رفتم دوش گرفتم و آژانس گرفتم  رفتم درمانگاه شهيد رضايي

ميخواستم يه نوار از قلب كوچولوت بگيرم

آخه هفته 42 هم تموم شده بود و تو قصد نداشتي بياي

رفتم نوار قلب گرفتم

اتفاقا دكتر اسلاميان هم اونجا بود

گفت ظربان قلبش خيلي تنده

حتما بايد بري بيمارستان

و اينداكشن بشي

آخه من دوست داشتم تو رو طبيعي دنيا بيارم

و خيلي اصرار داشتم درد زايمان رو بكشم

اول رفتم پيش دايي جون و قضيه رو بهش گفتم

بعد هم زنگ زدم به باباجي

بعدش هم رفتم بيمارستان

تا ظهر اونجا الاف شدم

باباجي

مامان بزرگ

زن عمو

زن دايي

هم اومدن

دكتر شركاء هم گفت حتما بايد سزارين بشي

خلاصه

ساعت 4:45 دقيقه

تو از دلم بيرون اومدي و رفتي تو قلبم

برا هميشه

خدايا

چه حس زيبايي هست احساس

 

مادر شدن

 

خدايا شكر

جوجه رنگي عزيزم

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 9:38 AM  توسط مامان سوليا  | 

 

هفته گذشته من يه دونه دندون خوشكل در آوردم

مامان اولين كسي بود كه اونو ديد

يه دندون سفيد مثل مرواريد

تهران بوديم

اما من خيلي آروم بودم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 11:9 AM  توسط مامان سوليا  | 

 

مبين

مامان و بابا

از روز 11 خرداد رفتن مسافرت

اول رفتن تهران خونه خاله مريم

خاله مريم يكي از بهترين دوستان مامان هست و از شهريور پارسال تا حالا همديگه رو نديده بودن

صبح  ها باباجي ميرفت سر كار

عصر برمي گشت

خاله مريم و خاله فاطمه خيلي مهربون بودن

يه روز هم خاله و مامان و مبين رفتن پارك نشاط كه مختص خانوم هاست

 

خيلي با حال بود

يه  شام هم رفتن خونه عمو عبدالرضا

مبين و امير علي كلي با هم بازي كردن

 

يه روز هم همگي رفتن پارك جمشيديه

 

البته برا خريد هم رفتن بهار و جمهوري

ولي فقط چند دست لباس برا مبين خريدن

 

بعد هم با مترو رفتن كرج

اول خونه مامان بزرگ

بعد خونه عمه زهرا

بعد هم باغ عمو غلامرضا

 

 

خيلي خوش گذشت

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 9:12 AM  توسط مامان سوليا  |