تبليغاتX
خاطرات يك مرد كوچك
مبين نام خداست و هديه اي از طرف خدا

روز ۲۱ تیر ۱۳۸۸  درست همون روزی که ۲۲ ماهگی رو پشت سر گذاشتی و

وارد بیست و سه ماهگی شدی

مامان سولی یه تصمیم کبری گرفت

تصمیم گرفت که تو رو از می می محبوبت جدا کنه

نه اینکه از شیر دادن به تو خسته شده باشه

نه به خدا

خدا خودش میدونه من چقدر روز اول استرس داشتم و دلم میخواست تو رو به قلبم بچسبونم و بهت شیر بدم و چشم تو چشمت بدوزم و لذت ببرم

خدا خودش میدونه که چقدر به من سخت گذشت روز اول و چقدر اشک ریختم و چه احساس بدی داشتم و چه وجدان دردی 

خدا میدونه که تا صبح چقدر حالم بد بود و نخوابیدم و نگاهت کردم که نکنه یه وقت گرسنه باشی و بیدار بشی

حتی بابا جی مهربون هم وقتی  حال منو گریه کرد

با تمام وجود حس کردم از هم داریم جدا میشیم

حس کردم که من بودم که به تو نیاز داشتم

حس کردم که  دیگه دیر شده و کاش قدر اون لحظات رو بیشتر میدونستم

حسی بین غمی بزرگ و شادی بزرگ

غم گسستن یه رشته محکم بین مادر و فرزندو شادی بزرگ شدن نور دیده

 تصمیم من فقط و فقط به خاطر خودت بود

فقط برا اینکه بفهمی  و یاد بگیری که نباید تو این دنیا به هیچ چیزی دل ببندی

نباید به هیچ چیز و هیچ کسی وابسته باشی

عزیز دلم

این بریدن ها و گسستن ها خیلی هم بد نیست

باید برید از خیلی چیزها تا پیوند زد خود را با چیزهای دیگر

البته ممکنه بعد از مدتی دوباره مجبور بشی ببری

میدونی پسرک نازم

باید مسیر رشد و کمال را طی نمود و خود را از هر گونه وابستگی و دل بستگی رها کرد

 

 من برا ی اینکه دیگه می می نخوری یه ابتکار  به خرج دادم

همه مامانها معمولا از چیزای تلخ استفاده میکنن (مثل صبر زرد) یا از فلفل یا از چسب و لاک و ........

اما من از عسل استفاده کردم

تا مبادا کامت تلخ بشه

تا دهان کوچک و نازنینت شیرین بشه

و تو چه زیبا پذیرفتی

و به من ثابت شد که ما خودمونیم که به مزه ها طعم میدیم

الان نزدیک ۸۰ ساعته که دیگه شیر نخوردی

دیگه تقریبا عادت کردی چون سه شب گذشته رو خوب خوابیدی

خدا رو شکر میکنم بابت همه چیز

نوشته شده توسط مامان سوليا در ساعت 9:25 AM | لینک  | 

مبین گلم الان که ۲۲ ماهه شدی خیلی بامزه حرف میزنی

چنان با ناز و ادا که من هوس میکنم که تو رو درسته قورت بدم

اینجا تمام کلماتی رو که تلفظ میکنی مینویسم تا با خوندنش

همه حال کنن.

بابا.مامان.دایی.اله(خاله). بابا دون دون (بابا جون جون). ماما دون دون(مامان جون)

عمو یایی( عمو پوریا). محمد. مریم . علی. میدی( مهدی). ایدا. شایان . باران یلدا. دریا.

 ماشین . موتور .پ یاید(پراید). پیشی یا(پرشیا).ماشن اقالی( آشغالی).اقا پولیشه(  پلیسه)

آش. سوب(سوپ). به به . آب . ش ی ت( شربت و نوشابه و دوغ )( همه با فتحه)

شیر . ماس(ماست). بوتو نو (تخم مرغ). هلو . موس ( موز).

هاپویی(سک ) . اودی .جسی (اسم دوتا سگ ). می شی (پی شی. گربه  ). میا یی(گربه).اهو .اقا دولگه( اقا گرگه)

زبلا (زبرا . گورخر). للافه (زرافه ). شیر جنل ( شیر جنگل ). میشا ( اسم گربه ).

بوس . گلیه ( گریه ).لالا . می می . حمام . اچال (یخچال ).توشک(پوشک)

شردار( شلوار). تفش (کفش).دم ( دمپایی).تشنگ(تفنگ). شایل شایل(فایر فایر)

جمله سازی:

این چیه؟ ( روزی ۱۰۰۰ مرتبه به کار میبره)

چی شده؟( روزی ۱۰۰۰۰ بار تکرار میکنه)

باباجی توش؟( باباجی کجاست)

باباجی رف ددر( باباجی رفت ددر)

 مامان پاشو .  بوت بزن( توپ رو بزن )

 مانی  بلوووووووووووو( مامانی  برو ).

 مامان  بشین ( بنشین )

 ماشین شاج نداله ( شارژ نداره )

سر سر عباسی ( سرسره و تاب تاب عباسی)

ترانه هایی که مبین میخونه( بیشتر تو ماشین ):

دریا دریا دریا دریا ....................

لالا لالا لا لایییی.........................

دایی دایی دایی داییی...............

 

نوشته شده توسط مامان سوليا در ساعت 9:1 AM | لینک  | 

پسر کوچک و نازم 

امروز آوردمت ادراه.

تو راه هنگامی که با من گام برمیداشتی 

داشتم به این فکر میکردم که ماشاااااااااااا بزرگ شدی .

دیگه خیلی چیزا رو یاد گرفتی و درک میکنی.

بزرگترین و زیباترین چیزی رو که میفهمیش و درکش میکنی شاید عشق باشه

حرکاتت و افعالت نشانگر این مساله هست

وقتی باباجی از  کلید میندازه و درب خونه رو باز میکنه تو سریع بلند میشی و میدوی به سمت در و به من میگی باباجی اومد.

و جلوش بپر بپر میکنی مگه نه اینکه  اینکار رو با عشق انجام میدی.

و صبح  روزای جمعه که از خواب بیدار میشی به من سلام( للام) میگی و میری چشمان زیبای باباجی که هنوز خوابه رو بوس میکنی؟

 عزیزکم من عشق و شادی و نشاط رو تو چشمان قشنگت میبینم.

میدونم تو هم عاشقی درست مثل من و باباجی.

عاشق خدا و بنده های خدا

دوستتون دارم قند تموم دنیا

به قول محمد قند خدا

 

نوشته شده توسط مامان سوليا در ساعت 11:47 AM | لینک  | 

دومین روز مرد بر مرد کوچک مبارک باد

قابل توجه  دوستان:کادویی که مبین به پدرش داد یه نقاشی بود

نقاشی که تو مهد با دستان کوچک و زیبایش کشیده بود

باباجی هم کلی کلی خوشحال شد و از خودش ذوق در آورد.

به زودی گزارش مصور میگردد.

 

نوشته شده توسط مامان سوليا در ساعت 11:29 AM | لینک  | 

دومین عید نوروز  هم از راه رسید

 یادتون هست  که وقتی مدرسه میرفتیم  باید انشاء می نوشتیم که

تعطیلات خود را چگونه گذراندید .

من هم سعی می کنم این رسم کهن رو زنده نگه دارم و از تعطیلات بنویسم.

فقط نمیدونم نمره چند میگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*****************************************

هرچند که ما از خیلی قبل تر تصمیم داشتیم بریم مسافرت

اما چون کارت سوخت ماشینمون نیومد بود

دیگه همه چی کنسل شده بود

تا این که ۲۸ اسفند کارت سوخت رسید

و ما ۲۹ اسفند حدود ساعت ۳ عصر

اول رفتیم موسسه خیریه نرجس

بعد هم به سمت اصفهان حرکت کردیم

شب رو اصفهان گذروندیم خونه یکی از دوستان

و صبح زود به سمت کرج راه افتادیم

ظهر هم رسیدیم کرج خونه مادربزرگ

سال تحویل هم کنار مادر بزرگ بودیم

این هم سفره هفت سین مادر بزرگ باباجی

دو روز کرج بودیم و یک شنبه رفتیم فرودگاه مهراباد

و تا ظهر مجبور شدیم تو فرودگاه باشیم(به دلایل عدیده)

 

ظهر که حجاج گرامی اومدن با هم رفتیم خونه عمه سهیلا( عمه جان باباجی)  

 

 نکته آموزنده:وقتی میرین خونه اقوام بچه  رو دست باباش نسپارید

چون امکان داره باباجی گرم تعریف بشه و از بچه غافل بشه و یهو 

 صدای وحشتناکی شما رو به خودتون بیاره در حالیکه چند تا

بشقاب و یه شیشه رو میز شکسته و شما  از خجالت ممکنه سکته کنید.

 

خلاصه ما با شرمندگی هرچه تمام تر شب برگشتیم کرج و فردا صبح دوباره عازم تیرون شدیم

دوقلوهای خاله لیدا رو هم دیدیم(دخمل صولتیه اسمش درسا و پسل آبیه اسمش محمد پارسا)

رفتیم و رفتیم که رسیدیم خونه خاله) خاله مریم میربون

عصر با خاله مریم رفتیم پارک و .............

فرداش هم حرکت کردیم به سمت شمال

ناهار ظهر رو عباس آباد خوردیم همون جایی که ساندویج پلو داشت

بعدش هم دلو زدیم به دریا..........

 

بعد هم  همچنان رفتیم تا رسیدیم به خونه قبلی خاله زیبا( اخه خاله زیبا عروس شده بود و از اون خونه رفته بود و من هیچ نشونی ازش نداشتم)

رفتیم خونه مامان زیبا و کلی خاطرات برامون زنده شد البته خاله مریم قبلا اونجا رو دیده بود اما مبین و باباجی اولین بار بود اونجا رو میدیدنو براشون جالب بود که من حس میکردم اونجا خونه خودمه.

 

با زیبا تلفنی صحبت کردمو علیرغم اصرار مامان زیبا که شب همین جا بمونید و ......... دلمون طاقت نیاورد و رفتیم رودسر .

یک راست رفتیم سراغ مغازه آقا رضا شوشوی زیبا(عاشق کباب و متنفر از مار)

چقدر خوب بود و باصفا درست مثل زیبا و با هم رفتیم خونه زیبا

وای  خدای من حدود ۳ سال قبل زیبا رو دیده بودم برا آخرین بار

و الان چقدر تغییر کرده بود

قلمبه قلمبه( آخه یه نی نی قورت داده بود)

قراره مرداد دنیا بیاد دوتا اسم هم براش انتخاب کردن( زهرا .رادا)

خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت اونجا

با هم رفتیم سفیداب که خیلی عالی بود

رفتیم لاهیجان

رفتیم کیاشهر

رفتیم دریا.رفتیم دریا باز هم رفتیم دریا

(مبین یاد گرفت بگه دریا)

رفتیم کلاردشت و جاده زیبای عباس آباد کلاردشت واقعا زیبا بود

و بعد از چند روز و کلی خاطره خوش برگشتیم خونه خاله مریم و اونو گذاشتیم تو خونش و خودمون رو رسوندیم کرج و مامان جون و عمو پوریا رو برداشتیم و رهسپار شیراز شدیم.

به همین زودی مصورش میکنم.

 

 

نوشته شده توسط مامان سوليا در ساعت 10:12 AM | لینک  |